خرید بک لینک

دیگه نمیرم اون شرکت. بیکاری بهتر از کار کردن مجانیه، به هیچکس نگفتم، جز حسن. حیف اون همه کار بی مزد و منت. ظهر از یه دارالترجمه زنگ زدن بهم، خانومه میگفت: «اونقدر که از شما و کارتون تعریف کردن دلم خواست صداتونم بشنوم...» بعدش کلی التماس و خواهش که بیا با ما کار کن، نمیرم. نه که کلاس بذارم، حوصله ندارم، من خودمو جر دادم برای وکالت، نه این کارا. کل روز خواب بودم، کل شب بیدار. روزهای گهیه، روزهای گهتری در راهه...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 13:41

۱۳ میلیون تومن خرج دندونام شد. فقط یه تومن داشتم. دوازده تومن الباقی رو چیکار کردم؟ قرض گرفتم. قرض نگرفتم، گدایی کردم. حقمه، یه آدم بیدست و پای بدبخت که در مورد حق خودش نمیتونه مذاکره کنه و هیچ گهی بخوره رو چه به اینکه بخواد برای حق و حقوق دیگران چونه بزنه. این آدم بیدست و پای بدبخت برای این دنیا زیادیه، این آدم بیدست و پای بدبخت به درد مردن میخوره.
«مرگ! کجایی که زندگی کشت ما را»...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 13:41

دو هفته رفتم خونهی زنم. اصلا دعوا معوا نکردیم. دو روز هم خونه مادرم، دعوا معوا زیاد کردم، هم با مادر هم با همسر.آخرین باری که توو این ایام اشک ریختم نه سال پیش بود، بخاطر مظلومیت امام حسین؟ بخاطر تنهایی زینب؟ نه عزیز جان، دلتنگی نرگس، توو مسجد، از اون گریهها و هقهقها که اگه کسی میدید میگفت «این یارو انگار تازه خبر شهادت امام حسین رو شنیده». زار میزدما... زورمو زدم که برای داستان کربلا گریه کنم اما نتونستم، هرچی تصور کردم هفتاد و دو نفر اسیر شدن، بهشون خیانت شده، در حقشون نامردی و جفا در اعلی درجه اتفاق افتاده، تنها بودن، بعدش تنهاتر شدن... نشد. هرجور حساب میکردم بلایی که سر من اومده بود دردناکتر و گریهدارتر بود. الان نه تنها به این مراسمها نمیرم، راستش رو بخواهید یه جورایی اذیت هم میشم و تا میبینم یکی سیاه تنشه بخاطر احترام به عقاید اون و خودم ازش فاصله میگیرم. مسیری که ده دقیقه طول میکشید تا برسم خونهم امشب چهل و سه دقیقه طول کشید، و من نمیتونم به خیابون بستن و آلودگی صوتی و هزارجور گندکاری دیگه به هر نیتی ولو برای نیم ساعت احترام بذارم. نمیتونم.

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 13:41

صفحه بندی